جمعه، دی ۱۰

Oxidize

اعتماد ندارم.

به ثبات

به دیدن.

و اگر تو دود میشوی، اینجا، نوک انگشتهای من، با هر لباسی، که گفته باشم به هر رنگی، خب آدم وحشتش می گیرد. که راست یاشد. که نشود چشمها را باز کنی و ببینی همه اش خواب بوده، بلوف بوده، فرسودگی نبوده.

سلولهای تنت، راست˚ راست˚ کهنه می شوند، مثل کابوس ِ زاییدن ِ دیگری که قبلا زاده شده.

بیا معامله ای کنیم.

تو نباش، زمان را به جهنم. من هم قول می دهم اصلا نخواهم که باشی. لااقل بعدش سگ توی هجاهای زندگیمان هم که بخورد، توی گه غلت هم که بزنیم، خودمانیم.

به ثبات ِ رفتن ها و شدن ها و آمدها، که بعدش نعش است و جنازه، به پیاده روی ها و کافه نشستن ها و کتاب بلغور کردن ها، که بعدش سیگار است و دشنام و دستی که تا آرنج درون فلان جای مادر ِ مادر فلانت فرو می رود،

نه.

من به لحظه ها، اعتقادی ندارم.


یکشنبه، دی ۵

ماهی کوچولو مرده.

ما هم نبودیم.

فقط کاکتوس مونده.

من و کاکتوس.

چرا اینقدر سرده؟

من گرمم. حتی تب هم دارم.

ولی هوا . هوا همه جا یخ زده. فضای بین من و مانیتور، بین من و دیوار، من و سقف، من و زمین . یخ زده.

پر از توده های یخ.

می بینی؟




کدر شده.

و سرده.

تو سر ِ من یه حفره است. یه حفره ی مکنده ی گاه مهاجم ، گاه بی حرکت، گاه چرخان.

همه ی مغزمو خورده. ندیدم تفاله اشو پس بده. شاید هم یه وقتی که من خواب بودم این کارو کرده.

و کله ی من، زیر جمجمه ام ، یه حفره است، یه سیاهچاله.

و همچنان که می گذره، همچنان که همه چیز در حال حرکته، من فقط نشسته ام.

هیچی نمی فهمم.

چون حتی تفاله ی مغزمو هم نذاشته برام.



شنبه، دی ۴

پنجشنبه، آذر ۱۱