اعتماد ندارم.
به ثبات
به دیدن.
و اگر تو دود میشوی، اینجا، نوک انگشتهای من، با هر لباسی، که گفته باشم به هر رنگی، خب آدم وحشتش می گیرد. که راست یاشد. که نشود چشمها را باز کنی و ببینی همه اش خواب بوده، بلوف بوده، فرسودگی نبوده.
سلولهای تنت، راست˚ راست˚ کهنه می شوند، مثل کابوس ِ زاییدن ِ دیگری که قبلا زاده شده.
بیا معامله ای کنیم.
تو نباش، زمان را به جهنم. من هم قول می دهم اصلا نخواهم که باشی. لااقل بعدش سگ توی هجاهای زندگیمان هم که بخورد، توی گه غلت هم که بزنیم، خودمانیم.
به ثبات ِ رفتن ها و شدن ها و آمدها، که بعدش نعش است و جنازه، به پیاده روی ها و کافه نشستن ها و کتاب بلغور کردن ها، که بعدش سیگار است و دشنام و دستی که تا آرنج درون فلان جای مادر ِ مادر فلانت فرو می رود،
نه.
من به لحظه ها، اعتقادی ندارم.