یکشنبه، دی ۵


کدر شده.

و سرده.

تو سر ِ من یه حفره است. یه حفره ی مکنده ی گاه مهاجم ، گاه بی حرکت، گاه چرخان.

همه ی مغزمو خورده. ندیدم تفاله اشو پس بده. شاید هم یه وقتی که من خواب بودم این کارو کرده.

و کله ی من، زیر جمجمه ام ، یه حفره است، یه سیاهچاله.

و همچنان که می گذره، همچنان که همه چیز در حال حرکته، من فقط نشسته ام.

هیچی نمی فهمم.

چون حتی تفاله ی مغزمو هم نذاشته برام.