کدر شده.
و سرده.
تو سر ِ من یه حفره است. یه حفره ی مکنده ی گاه مهاجم ، گاه بی حرکت، گاه چرخان.
همه ی مغزمو خورده. ندیدم تفاله اشو پس بده. شاید هم یه وقتی که من خواب بودم این کارو کرده.
و کله ی من، زیر جمجمه ام ، یه حفره است، یه سیاهچاله.
و همچنان که می گذره، همچنان که همه چیز در حال حرکته، من فقط نشسته ام.
هیچی نمی فهمم.
چون حتی تفاله ی مغزمو هم نذاشته برام.