شنبه، تیر ۶

Nightmare

از بلندی و فراموشی کر می شم و الفرار. از همه چیز و همه کس و همه جا فرار. که نمی شد که. می شد بهتر بود. می شد از همه ی جماعت و سروصدا سر به جنگل گذاشت.

لیشیا! داستانای تو داشت زندگیمو زیرو رو می کرد. چی شدی؟ کجا رفتی؟ داشتم تازه یه جایی توی سلولام مایاکوفسکی بودنتو عایشه هاتو بی تقلا نفس می زدم. ترس بی مقدمه. شوک.الفاتحه.

به روزی، شاید حالا که این خرداد نفرینی تموم شده و دریا دریا خون مونده فقط. هوار و نعره و ... هیچ.

انگار تا ابد اسیر کابوسم.