سه‌شنبه، مرداد ۶

چقدر از هر سو بی باد وزیدن گرفته باشم


سنگین.

از کنار طلافروشی های کریمخان رد که می شم، انگار که پول دارم، فکر می کنم. یه انگشتر. شاید. به الی فکر می کنم. فکر می کنم رسیدم خونه به الی زنگ بزنم و برای فردا یه قرار بذارم. از قبل گفته ام بهش که تهرانم. اس ام اس نه. می تونم زنگ بزنم. و سینه ام سنگینه.

فکر می کنم: الی شاید رونوشت برابر اصل حرفهای ویردو ست. این نیست که پشیمونم می کنه. حدس حرفا آسونه. شور و نفرت و اعتراض سیاسی. می شه گوش کرد. می شه بازم گوش داد. هر چقدر. ذهنم یه کم جلوتره هنوز.

گوشی رو می گیرم ازش یا می ده دستم. لیست کانتکت ها.

- این الی کیه؟ کدوم الیه؟

- به تو چه.

- بگو.

- نه.

به انگشتر ها نگاه می کنم و بوی عطر میاد. یاد پست تیوا می افتم. اشک تو گلومه که می جوشه، داغ ِداغ.

به الی زنگ نمی زنم. فکر می کنم. به هیچ کس. با هیچ کس. پارک و کافه هم تنها. یه عطر بخرم شاید.

شاید جدا بشم.

نمی ترسم انگار.

فقط هیچ. سرب و گلو. چرک. چرک. چرک....