شنبه، مرداد ۲۴

تا بازخواست جهان زیرین قدم برداشته ای

..." اگر می شد اصطکاک بین سر انگشتها و جنس جلدهای بی توقع کتابها را حساب کرد... نیوتن نیوتن..."

نویسنده، آن سوترها، سرزمین آزادی را متر – وجب که می کند، هیچ تسلیم یاد خرامیدنش توی کوچه خیابانهای قیر˚داغ، حتی لابلای اوراق خاک گرفته ای که تخیل ها گذرانده در آن، نمیشود. دلتنگی من است شاید. وگرنه که دنیا با چنین خواست و پیشنهادی نم ِ طلا پس نمی دهد.

خیره، چشم سفید کرده ام به این جای خالی توی ردیف های مرتب و فکر می کنم یا فکرم زور می زند به اسمها، پله پله ی حافظه ای بعید. " آبی ماوراء بحار" باید باشد که تاب می برد پندار، دستی که آبی ِ جلد را بیرون کشیده، چیزی گفته احتمالا یا نه، و برده اش.

فکر می کنم: بی خود گیر داده ام به قفسه ها. همین که تلفن دیروز الف یادم آورد نمی دانم آخرین بار که با کسی حرف زده ام کی بوده، که حرف باشد و نه زرشک خشکاندن زبان. ترکم شده شاید.

نه. گشتن که نیست که پیدایش نمی شود. سه ساعت فقط انگشتهایم را سابیده ام روی جلدها، بیرون کشیده ام، خطوط ِ رسیده ی نیمه بلع به تمایل بی فرجام را عق زده ام، قواعد پس رفته توی نشئگی آمده امد و رفته اند و درک زایل شده.

از دریچه ی مشرف نگاه که کنی به آسفالت ها، دیگر کفشها، سیاه، قهوه ای ، حتی آنها که پشتشان را خوابانده اند، بگیر تا فانتزی زرد و صورتی...نه. این کوی و برزن در حافظه ی لامصب ِ ریاکارش، فرض ابعاد قدمهای تو را به کمین ننشسته...