جمعه، شهریور ۲۷

فصل های برزخ

فقط دارم توی پاساژها بوتیک ها را دید می زنم. هدیه ای، امشب ِ تولد حامد. شانه هایم را عقب داده، با قدم های کوتاه ِ برازنده ی یک خانم. [اینجا یک نفر تایم ِ پینک فلوید گوش می دهد یا تفاخر استریو اش را می نالد؟]

سنجاق کرواتها. صفرها. اینها ریالند یا تومان؟

[حامد می گوید: - "پیر تر نشده ای به دو سال پیش. فقط چهره ات، صورتت، همچین، جا افتاده و پخته شده، انگار کسی که... " میخندم.: - " اینکه بدتر شد! تو دلداری نده برای خدا!"]

رنگها را نگاه می کنم که چه بد نشسته اند روی لباسها. این ریچارد رایت عجب ساحری بود مردک. فکر می کنم: تولد "ب" هم مهر بود. آف گذاشته بود که احوالت و خبری نیست ازت دختره ناپیدا. باید هم سرم آمده باشد که حالا سرخوشی اینکه هنوز کسی هست احوالم را بپرسد تنم را به مورمور می اندازد. یادم باشد زنگ می زنم برای تولدش، اگر ایران بود هنوز. هست؟ حتی نمیدانم کجاست.

صدا ها زود تر مختل می شوند یا تصاویر؟ دلم سرسره بازی می خواهد روی موزاییک های براق پاساژ.

[ -"کیک نخریم برای تولد. برویم یک جایی، سفره خانه ی سنتی، چیزی، از اینجاها که رستم و دیو سفید روی دیوارهایشان نقاشی کرده اند. ها؟" می دانستم پیشنهادم با عقل نکبت هیچکس جور در نمی آید.]

هواست در گوشم، یا سرم سنگین، یا طرف چپ بدنم که مثل سنگ، حس را پس می زند بیرون؟ ماه رمضان تمام نشده هنوز. این سنگ دارد پخش می شود توی سینه ام و این مزون لباس های عروس که همه شان پشتشان را کرده اند به من انگار از لج.

فکر می کنم: فایده ندارد. همه ی دنیایم سورمه ای است.

…'I've tried so hard to tell myself that u’re gone

پ.ن: تیتر این پست، از عنوان یکی از داستان های مومیا وعسل ِمندنی پور وام گرفته شده، محض اطلاع.