دنیای سانسور، مملکت ِ سانسور. در حرف زدن سانسور، نوشتن، خواندن، احساس کردن˚ سانسور. نفس کشیدن، وای...
همین چند کلمه ی کوفتی به قول قسطن.
نه. همین است که بگیریش و بروی بالا، می شود جیغ من :
- چرا همچین می کنی آخه؟ به خدا این مملکت بیشتر از این شهید نمی خواد.
- اونا همینو می خوان. ترس تو رو. اینکه ما اینجوری فک کنیم.
جاهایی هست، که اگر به هزار درد هم که شده، گذشته ات را قلم گرفته باشی، بی فایده برای هیچ، خط کشیده باشی و مانده ات˚ ته حبس ، باز زهرش، کینه اش، نه. سحرش، تا آخر دنیا دنبالت می آید.
فکر می کنم حالا باید عاشقی هایمان را هم توی کوچه پس کوچه های تظاهرات روز قدس خفقان، هق هق، نعره، پیدا کنیم. نه؟ یا شاید هیچ، نرسیده به سر خط پیاده مان کنند.
خدا لعنتت کند ا.ن.
خدا لعنتت کند و کارمان شده نفرین به قول علی کرمی. لعنتت کند به خاطر این خونها، به خاطر این خون ها.
کدام کثافت ِ قدرت؟ پس دوستهامان که تو بگو جوان، بگو کدام سیاست ِ دنیا؟ سر به نیست شده اند یا هنوز زنده، نمی دانیم و خبر نداریم و باز...
وای...