سه نقطه ها از کابوس تا رویازدگی در گیرم کردند. همه اش یک شب و آنهم وقتی بجای اینکه کپه ی مرگت را بگذاری، آسانسور ذهنیات ِ سانتی مانتال ِ زنانه ات بالا و پایین رفتنش گرفته باشد. هی بالا، هی پایین. چتر سیاه گرفته بود بالای تخیلم. آواز ِ سیاه هم که می خواند جغدک. نمی شد بگذارد یک چند لحظه ای فقط، دور از دردِ "این روزها"، توی یک تاکسی بنشینم و پیراهنی قرمز در هوا وزیدن گرفته باشد؟
پ.ن: ندارد. سرطان ِخاطراتم را آنالیز بکنم؟