اوه لیشیا
خسته، خسته، وقتی ایمیلمو باز می کنم، و هیچ داستانی، هیچ شعری از تو نیست.
گریه ام میاد.
مگه نگفته بودی کمکم می کنی دوباره بنویسم؟
هی استاد جان...
هزار بار بگو که باز منتظر نمونم و نمی مونم و باز هست و هست و داستانهای قدیمیتو می خونم و
... خسته ام.
خدایا. من چرا نمی میرم؟
من چرا نمی میرم؟
من چرا نمی میرم؟
چرا مراسم "ر" زود نمیاد بره و تموم شه و ...
ای لعنت