دوشنبه، اسفند ۱۷

شدم خراب ِ جهانی ز غم تمام و نشد


اوه لیشیا

خسته، خسته، وقتی ایمیلمو باز می کنم، و هیچ داستانی، هیچ شعری از تو نیست
.
گریه ام میاد.

مگه نگفته بودی کمکم می کنی دوباره بنویسم؟

هی استاد جان
...

هزار بار بگو که باز منتظر نمونم و نمی مونم و باز هست و هست و داستانهای قدیمیتو می خونم و

...
خسته ام
.


خدایا. من چرا نمی میرم؟
من چرا نمی میرم؟

من چرا نمی میرم؟


چرا مراسم "ر" زود نمیاد بره و تموم شه و
...

ای لعنت