سگ همسایه یکریز واق واق می کند.
به محض بیرون رفتن ِ صاحبخانه
با صدای بلند و در فواصل منظم واق واق می کند.
انگار صاحبخانه سر راهش، کلید ِ او را می زند.
سگ همسایه خیال خفه شدن ندارد
همه ی درها و پنجره ها را می بندم
و یکی از سمفونی های بتهوون را تا آخر بلند می کنم
اما صدای واق واق ِ سرکوب شده ی او هنوز می آید
واق واق، واق واق، واق واق،
و حالا من می توانم او را در میان اعضای ارکستر ببینم،
سر بالا گرفته، سرشار از اعتماد به نفس، پنداری بتهوون
در بخشی از سمفونی خود، واق واق او را گنجانیده است.
سرانجام نوار به پایان می رسد اما صدای واق واق ادامه دارد،
هنوز آنجا نشسته، در بخش "ا ُبوای ِ " واق واق،
نگاهش خیره به رهبر ارکستر
که با چوب میزانه او را هدایت می کند.
نوازندگان ِ دیگر با احترام به او گوش می کنند
سکوت مطلق برای شنیدن تکنوازی ِ واق واق ِ سگ،
آن "پس درآمد ِ"بی انتها که از همان ابتدا شناسانید بتهوون را
به عنوان نابغه ای خلاق و بی نظیر.
"بیلی کالینز"
پ.ن: باور کنید یا نه، این شعر واقعا حکایت امروز بعد از ظهر من بود.