چهارشنبه، شهریور ۱۷

کجا می توانم پیدایش کنم/ کنی/ کند



امروز رفتم پیش دکتر . برا سردرد و میگرن. که قرصامو عوض کنه.



تو سالن انتظار . اول یه خانم پنجاه سال به بالا بود. بچه اش تو تصادف مرده بود چند سال پیش. یکم گریه کرد. خواهرشم بچه اش تو تصادف مرده بود. خواهرزاده هاش صرع داشتن. ولی همگی خوب شده بودن. بازم گریه کرد. غمگین بود.



بعد یه خانم سی و خورده ای سال نشسته بود. دو سه سال پیش شوهر و بچه اش تو تصادف مرده بودن. گریه نمی کرد. چشماشم قرمز نبود. ولی غمگین بود.



بعد یه دختر بیست و خورده ای بود. کنار من نشسته بود. به خاطر استرس خیلی کمبود وزن پیدا کرده بود. مامانش هم به خاطر کمبود وزن دختره خیلی غصه می خورده انگار. مامانه نبود البته. دختره هم به خاطر غصه ی مامانش هی بیشتر استرسی میشه و هی لاغر تر شده. هند زندگی می کرد. اومده دید و بازدید. نمی دونم به خاطر اومدنش یا رفتنش یا کمبود وزنش یا مامانش. خیلی غمگین بود.



بعد یه آقایی که نمی شد فهمید چند سالشه. با یه عالم دفترچه. و پلاستیک های پر از قرص. لابد به رفتگانش فکر می کرد یا به مامانش. لابد.





نوبت من بعد از همه ی اینا بود.