سه‌شنبه، مهر ۲۰

زندگی بد خاطر خواهمان شده.


نمی دونم چه احساسی نسبت به آقای ببر دارم. بعد از اونهمه حرف زدن با روانکاو، فهمیدم علتش هیچکدوم نبوده. بر خلاف تصور مامان و غیره، از جمله خود مستر ببر، من عاشقش نبودم. اگه بودم توی یه سال 4 بار بهش جواب منفی می دادم؟ ها؟



-----------

-----------



و علتش انتقام گرفتن از خودمم نبود. اونوقتا خیلی بیشتر از این حرفا سختی کشیده بودم و داغونتر از اینا بودم که چنین انرژی داشته باشم.

قضیه اجبار هم نبود. و دیدن انتظارات مامان هم نبود.


این بود که من خیلی خسته بودم. خیلی خیلی خسته. و خیلی خیلی ناامید. ناامید از همه چیز و همه کس و همه وقت.


و دیگه فایده ای نداشت.


از دست رفته بودم. هر دومون از دست رفته بودیم.


"چه گهی؟"


و غوطه خوردن توی ناامیدی. محو شدن توی ناامیدی. حل شدن توی ناامیدی.


و سال 87 سال خیلی سختی بود. چند صد هزار هزار سال درد به جونم افتاد و نگذشت، که موند.


و من دلم می خواست که به هر دلیل بی منطقی، مامانم از پرسیده بود: "فقط چرا؟" تا من زار می زدم و زار می زدم و زار می زدم و بهش می گفتم اونی نبوده که اون فکر می کرده.


لااقل پردیسو داشتم.


و دیگه مابقی فقط نفرته که می مونه و می سوزونه.


"فقط چرا؟"

"چه گهی؟"


***

ما هیچ شباهتی بهم نداریم. هیچ نقطه ی اشتراکی. شلمان یک وقتی خیلی خیلی بد بود، بد، بدترین.

و حالا گاه مهربونه، و گاه نیست، و البته بیشتر هست،و خوبه، خیلی خوب، بیشتر وقتا. و من که همیشه خودم نیستم، این نیستم. نیستم این.


ما به هم شبیه نیستیم. شلمان توی من احساسی رو به وجود نمی اورد، هیچوقت. اون تپش قلب ها ، اون گرم شدن صورت وقت حرف زدن. شلمان برای من ساشا نبود.


حالا کنار منه و یکساله که با هم زندگی می کنیم، و من نگاه می کنم و آدمی رو می بینم که گاه می شناسمش و گاه نه، و داره تلاش می کنه، برای من، که نمی خواستمش اما حالا اینجا کنارشم، و همه همه اش


فقط به خاطر اشتباهات اتفاقی، اتفاقات اشتباهی.


واگر اونقدر خسته نبودم که دفعه ی پنجم هم جوابم "نه" باشه.


ترجیح می دم نخوابم. گرچه از خستگی چشمام بسته می شه و اینطور. ترجیح می دمش به خواب دیدن، که همونطور که یه بار گفتم، حریم شخصی افکار و ذهن منو تو هم می شکنه.


و نمی شه جلوشو گرفت.

خواب دیدن.

ساشا.