نمی دونم چه احساسی نسبت به آقای ببر دارم. بعد از اونهمه حرف زدن با روانکاو، فهمیدم علتش هیچکدوم نبوده. بر خلاف تصور مامان و غیره، از جمله خود مستر ببر، من عاشقش نبودم. اگه بودم توی یه سال 4 بار بهش جواب منفی می دادم؟ ها؟
-----------
-----------
و علتش انتقام گرفتن از خودمم نبود. اونوقتا خیلی بیشتر از این حرفا سختی کشیده بودم و داغونتر از اینا بودم که چنین انرژی داشته باشم.
قضیه اجبار هم نبود. و دیدن انتظارات مامان هم نبود.
این بود که من خیلی خسته بودم. خیلی خیلی خسته. و خیلی خیلی ناامید. ناامید از همه چیز و همه کس و همه وقت.
و دیگه فایده ای نداشت.
از دست رفته بودم. هر دومون از دست رفته بودیم.
"چه گهی؟"
و غوطه خوردن توی ناامیدی. محو شدن توی ناامیدی. حل شدن توی ناامیدی.
و سال 87 سال خیلی سختی بود. چند صد هزار هزار سال درد به جونم افتاد و نگذشت، که موند.
و من دلم می خواست که به هر دلیل بی منطقی، مامانم از پرسیده بود: "فقط چرا؟" تا من زار می زدم و زار می زدم و زار می زدم و بهش می گفتم اونی نبوده که اون فکر می کرده.
لااقل پردیسو داشتم.
و دیگه مابقی فقط نفرته که می مونه و می سوزونه.
"فقط چرا؟"
"چه گهی؟"
***
ما هیچ شباهتی بهم نداریم. هیچ نقطه ی اشتراکی. شلمان یک وقتی خیلی خیلی بد بود، بد، بدترین.
و حالا گاه مهربونه، و گاه نیست، و البته بیشتر هست،و خوبه، خیلی خوب، بیشتر وقتا. و من که همیشه خودم نیستم، این نیستم. نیستم این.
ما به هم شبیه نیستیم. شلمان توی من احساسی رو به وجود نمی اورد، هیچوقت. اون تپش قلب ها ، اون گرم شدن صورت وقت حرف زدن. شلمان برای من ساشا نبود.
حالا کنار منه و یکساله که با هم زندگی می کنیم، و من نگاه می کنم و آدمی رو می بینم که گاه می شناسمش و گاه نه، و داره تلاش می کنه، برای من، که نمی خواستمش اما حالا اینجا کنارشم، و همه همه اش
فقط به خاطر اشتباهات اتفاقی، اتفاقات اشتباهی.
واگر اونقدر خسته نبودم که دفعه ی پنجم هم جوابم "نه" باشه.
ترجیح می دم نخوابم. گرچه از خستگی چشمام بسته می شه و اینطور. ترجیح می دمش به خواب دیدن، که همونطور که یه بار گفتم، حریم شخصی افکار و ذهن منو تو هم می شکنه.
و نمی شه جلوشو گرفت.
خواب دیدن.
ساشا.