شب، شب جهنمی بود و من انگار که روح.
دنبال پیدا کردن یه زمان، یه مکان که گویا به من بی ارتباطه و نبودم توش، اینه که از حفاری های شب تا صبح چیزی در نمیاد، اما ول هم نمی کنه، دست بر نمی داره. یه سری اسم هست و یه سری حروف و جمله ها قطار قطار، اشک کانه آبشار، به اون وخامت که با چشمای پف کرده از بی خوابی و در به در ، "...وای! استاد جانم چه شدی..." ، با یه دوست ِ سورمه ای یه قهوه ی قایمکی تو کافه ی قدیمی خودمون خوردن و توی نقش فنجونها - اینبار ولی بی سیگار- گشتن، بجز سطح سطح مردگی پس نمی ده.
فکر می کنم اگه فقط دو سال پیش بود، سه سال. شال، شال ِ آبی روشن، صدای فرو دادن جرعه های آب.
--------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
" بغض در دستان کهنه اش گلوله می شود
بر دریچه ای کهنه
صدای هق هق دوری می شنوم..."
پوریا جان، تسلیت.
و اگه تمام دیشب توی فکرت بودم، که دلم از حس یه خبر می ریخت انگار... وای... از زلال همه ی آبهای جهان، -آناهید- اینهمه شورابه های تلخ...