طعم تلوتلو خوردن ِ گیج منگی ِ یه مشت قرص آرام بخش، هنوز می تونست همونقدر تمیز باشه که مدتها قبل می بود. بعد از اینهمه مدت هم. توی خیابونای شلوغ ِ خرید روز پدر. انسان کور.
همینطور بود. وقتی اتفاقی اونقدر اشتباهه که فریاد ِ فلک شکن رو هم خفه می کنه. خرابی که بندش نمی شه زد، مگه اینکه تیکه هاشو آثار باستانی ِ تاقچه ها و زیر زمین ِ یه گورستونی تو زندگیت بکنی.
چرا؟ آروم ِ آروم، خون می ترکونه توی گلو. مثل یه وقتی توی سرای مشیر ِ بازار وکیل.
این صداهای ته چاه که نعره می شن و کاش قبل تر از اینکه به نا مربوط و ناسزا برسه، یه چیزی مثل همین کاشی ها و آجرها بتونه جلوشونو بگیره.
- ط... می خوام جدا شم. طلاق.
و زهرا... اگه بودی می دیدی که کسی نبود که قصه ی ما رو هم بنویسه. مسخ آدمای نفرینی.
و حتی تا هزار سال.