تما باید اتفاق روی خط مستقیم و با آن سرعت غیر مجازش شیدایی به جانت بریزد، تا پهلو به پهلوی این قلب- درد ِ منع کننده، ابی بخواند و تازه درست همانها را که دورنمای کهنگی برج آزادی، اشک فواره می کند در حوض مغز: بوی توبه از اسمهای هنوز نباید. و ذهنت گریز بزند از خون شیراز : " که من در ترک پیمانه، دلی پیمان شکن دارم"
باید بیاید و صاف به صورتت برخورد کند، مثل جای انگشتهای سیلی، کشف و تجربه، خلاء ِ استاد و هر دو مرشد، "- تو بگو" ، "نه، شما بگید" ها که چقدر ما از گیجاویج ِ حیرانی های بی وقت، موهای جوگندمی و عینک های بزرگ تیره، سرخی ِ صلبیه پنهان کرده ایم.
حتما باید سرهای نیمه برگشته، منصرف نه ترس خورده، آجر آجر، پشته پشته، شکنجه های نیم شبی جفت و جور کند با نفس های مقطع ِ "شاید بقا، همین پوک تصاحب ِ شیر و آهو". باید صبحش اتفاق، خر مرگت کرده باشد با ناک اوت کردن ِ زنده و مرده بادهایت.
و حتما ابی باید بخواند انگار. قابمان کامل نمی شود وگرنه.