یکشنبه، مرداد ۱۱

جز نقد جان به دست ندارم





فکر می کنم: شده ام مثل فیلمفارسی های سوپرمارکتی. توی خیابان جیغ زده ام، موهایم را چنگ چنگ کنده ام، عینک آفتابیم را زیر پا شکسته ام، گریه کرده ام تا خط چشمهای پایین آمده صورتم را سیاه کنند. مرد هم اخم کرده، بلند یا توی دلش فحش داده، گفته که: این شد زندگی ما.

دلم خواسته آن جان برکفی که پنج شنبه در چند قدمی پشت سرم تیر هوایی شلیک کرد، توی مغزم زده بود.

زاویه های بسته˚ نفسگیر، سوژه ی دست چندم ِ ناخودآگاه نویسنده. و همه چیزش به هم می آید زن سی ساله با کفشهای اسپورت سفید، دویدنش در هوای سگ˚ خاک˚ معلق این روزهای جنوب و بلوار چمران شیراز. می آید تا فردایش که بیدار شد، زنگ که زدند، دود متصاعده از معاشرت ِ عتیق که خمر شد، مغز ِ" باز گوسفند باید" شده اش، توان تته و پته کردن ِ پاسخ بازخواست همین چند کلمه کوفتی را که اینجا می نویسد، داشته باشد.

دلم خواسته پیچ و تاب ِ محیر العقول صدای نامجو در مغزم، سقطم کند.