یکشنبه، شهریور ۱

شتاب در جوغ...! (Pyramid)

زل زده ام به مج دستهاش.

- شکنجه ام می دهد اینطور که می رود و رد پاک می کند و رطوبت خفه کننده ی امروز شهر بهار نارنج هم که به صرافتش نمی افتد. نه. حتی قیامتش جای رفتن هام را هم ، حفره حفره خالی می کند. همین است که باز-تپشش، رعشه های مسی رنگی می کشد توی رگهام. انگار نوای آخرالزمانی.

عکس دستهاش، روی میز شیشه ای.