Control
اشخاص کنترل شده همیشه عصبی اند، زیرا در اعماق وجودشان آشوب همچنان پنهان است. اگر بی کنترل جاری و زنده باشی، عصبی نیستی. امکان عصبی شدن نیست- هر اتفاقی بیفتد ، می افتد. تو هیچ انتظاری برای آینده نداری، تو نقش بازی نمی کنی، پس چرا باید عصبی باشی؟
برای کنترل کردن ذهن، انسان باید چنان سرد و یخزده بماند که هیچ انرژی حیاتی ای امکان حرکت در اندامها و در بدنت را نمیابد. اگر انرژی امکان حرکت داشته باشد، آنچه که سرکوب شده به سطح می آید. به این دلیل است که مردم یاد گرفته اند که چطور سرد بمانند، چطور دیگران را لمس کنند و در عین حال آنها را لمس نکنند، چطور افراد را ببینند و در عین حال آنها را نبینند. مردم با کلیشه ها زندگی می کنند: -"سلام، چطوری؟" هیچ کس از این حرفها هیچ هدفی ندارد. اینها صرفا برای اجتناب از ملاقا واقعی دو شخص است. مردم به چشمان یکدیگر نگاه نمی کنند، آنها دست یکدیگر را نمی گیرند، آنها سعی نمی کنند که انرژی یکدیگر را احساس کنند، آنها به یکدیگر اجازه ی جاری شدن نمی دهند، - آنها خیلی ترسیده و کنترل شده اند، آنها سرد و مرده اند، بسته و محصور.
Fighting
او یک لحظه آنجا بود، لحظه ی دیگر از آنجا رفته. ما یک لحظه اینجا هستیم، و لحظه ی بعد رفته ایم. و برای این لحظه ی ساده، چقدر قیل و قال می کنیم! چقدر خشونت، جاه طلبی، مبارزه، کشمکش، خشم، نفرت، فقط برای یک لحظه ی کوچک! ما صرفا در سالن انتظار قطار منتظر ایستاده ایم، و آنوقت اینهمه هیاهو می کنیم، می جنگیم، از یکدیگر متنفر می شویم، سعی می کنیم تملک پیدا کنیم، سعی می کنیم ریاست کنیم، سعی می کنیم سلطه پیدا کنیم- تماما سیاست بازی. و بعد قطار می رسد و ما برای همیشه رفته ایم.