پنجشنبه، مهر ۱۶

این روزها (2)



این برجها را تا فلک خدا هم که بالا ببرند کمشان است. این ساختمان سازی ها. و همیشه عده ای بی سقفند. شاید، مثل من. نه؟

زن با خودش تمرین انگلیسی حرف زدن می کند، توی آینه. وقتهایی به خنده می افتد جواب خودش را که می دهد. ناگهان ابرو در هم می کشد، از خطوط ِ دیگر° واضح ِ روی صورتش.

[شاید همین است که نمی گذارد بنویسم. که وقت نوشتن می آید پا میگذارد نه روی کاغذ، روی مغز ِ خاک برسرم. این چروکها... نه. قبل ترش هم بود. کمین کرده، نشسته منتظر، که بداند کدام لحظه ناب ترینش باشد تا آتش به جانم بریزد. ها؟ بشاشد به اعصاب و روانم. مَرد. همه اش همین. ]

زن جلوی کامپیتور نشسته، کتاب دیفرانسیل سیلورمن را ورق می زند. سرش را بالا می گیرد، ایمیل تایپ شده را سند نکرده کنسل می کند.