سه‌شنبه، مهر ۱۴

این روزها(1)



نمی ایستد که. همینطور برود چشمهایم ضعیف می شوند. نه؟ می شوم همان "عینکی چارچشمکی" که همیشه می ترسیدم. و تازه کلی کار ِ نکرده. ای وای.

زن توی بالکن ایستاده، با روسری که پشت موهایش بسته و از پشت درخت، حرکت ماشینها، چای از لیوان بیرون می ریزد کمی، فکر می کند توی دود که کاش می شد خوابیدن ها را حذف کرد، -" آلیس... آلیس... وای اگر نتوانم چه؟ "

[ شاید همه اش از افسردگی باشد. نه؟ یا به خودم دلداری میدهم؟ فرق می کند شوهرت باشد؟ نگاه به پوستت که می کنی، روی دستها، صورتت توی آینه، بدنت، اینقدرها که نمی دانی از خودت برای خودت چه مانده. مانده اش را هم بعدتر باید از زیر لجنی که به زندگیت ریخته اند جمع کنی. مَرد. همه اش همین. ]

زن کتابهای روی هم چیده شده را توی کارتن می گذارد. ردیف، مرتب. باز می رود و انبوه دیگری را. سنگین است کتاب. فکر می کند. چای یخ کرده.