پنجشنبه، مهر ۹

از سر تا پامان...خون...می بارد...



این چهار نفرمان که نشسته ایم، که نه همدیگر را می شناسیم و نه هیچ، با این آهنگ که به مقتضای معجزه انگار "ابی" است، و ماشینمان که به کدام ناکجا می رود. همینها معنی لذت بود، هست. چقدرها دلم این نا مربوطی زمان و مکان و آدمها را می خواست توی این گشت زدنها، کله معلق زدنها، آسفالت های سریع. چقدر دلم این یکی را می خواسته که دستش زیر چانه اش، به هر چه فکر کند نگاهش به بالاست و بی حس. چقدر دلم اشکهای آن یکی را می خواسته ، بی دلیلیش را، که نمی دانم چقدر با صدای ابی متناسب پایین مبآیند. چقدر ها دلم خودم را، که فقط توی فراموشی حرکت آسفالتها ذوب می شوم. و رفتن بی وقفه ی ماشین، به هر مسیر ناکجا، با آدمهایی که معلوم نیست کدام خواب ِ کدام خدا، خواسته که بی دلیل کنار هم بچیندشان و فقط این مولکولهای هوا، همین ها که هر چهارتامان نفس می کشیم، همین باشد.

ادراک است، گم کرده ی پیدا شده ی حالا. ادراک.

فکر می کنم، کاش مست بودم حالا. کاش این گیراییش ابدی بود.

تاریک که شده هوا، ذهنم، ته ذهنم می گوید که از همه چیز مربوط، به هر دلیل مربوط، زمانش، مکانش، اسمش، رنگش، گاهی، وقتی، قدیمها... از هرچه مربوط بیزارم.