یکشنبه، مهر ۱۹

این روزها (3)


[ اتفاق، افتاده و من نفهمیدم. باورت می شود؟ ]

زن عجولانه صبحانه را آماده کرده: کیک، چای، خامه، نان و پنیر. مرد بعد از تخلیه ی خلط صبحگاهی، هنوز خواب آلود:

- یه قابلمه بده برم کله پاچه بخرم.

زن مستاصل، نیم نگاهی به ساعت، نیم نگاهی به چای ریخته شده توی استکانها:

- الان؟ نمی خوای راه بیفتی مگه؟ دیر شده. سه ساعت تو راهی.

- عیب نداره.

[این روزها انگار هیچ از احساسات خودم سر در نمی آورم. گیجی و پریشانی ِ زمان ماضی بعید، چرا حالا باید از پا در بیاوردم؟ من چه؟ بگویم حالت را می فهمم دروغ گفته ام؟]

- بذار برا یه وقت دیگه. حوصله ی نق زدنای مهندسو داری؟

- یه قابلمه بده. زود می رم و میام.

- تو رو خدا بشین صبحونه اتو بخور.

زن سیگاری روشن کرده، یک شال دور خود می پیچد تا لباسهایش بوی دود نگیرند. لحن حرفهایش از خواهش و التماس تا عتاب چرخ می خورد. دیده که راه به جایی نمی برد، می نشیند و دستهایش را روی سرش می گذارد.

[منم که باید همیشه به فکر همه چیز باشم و همین است که سر آخر، نوبت خودم که می شود عنانش از دستم در می رود. آتش زده باشی و خاکسترش گندیده باشد... نه. از خودم و آنچه گذشته و می گذرد سر در نمی آورم. اینقدر که فرق بین مارپیچ وپلکان را نفهمم، یعنی شده؟ اینقدر که فیل سیاهم را یک پیاده زده باشد ؟ یعنی شده؟]