چهارشنبه، مهر ۲۲

این روزها (4)



"بین وفاداری و پایبندی و حماقت و رسیدن ِ به اضمحلال، تفاوت رنگ است، این بار، طیفش گسترده از سبز روشن تا آبی تیره...بگیر تا کرم وقهوه ای و زرد. وای که چه موج موج پریشانی."

زن آخرین ردیف کتابها را بسته بندی می کند توی کارتن. لب می گزد در یادآوری افترا. فکر می کند منصفانه نبوده، بعد از تمام این مدت ها. کاش کسی کمک می کرد، و از این فکر جا می خورد. اینقدر کمک خواستن نا متعارف است در ذهن؟ موسیقی را عوض می کند باز.

[نه دوست جان. فقط تو نبودی. همه مان یک جایی توی این یکی دو سال گورمان گم شد، گم شدیم و حالا بگردیم، بخواهیم اصلا بگردیم یا نه، گند ِ لاشه ی آنوقتهامان که به خرمن خرمن ِ حالامان می ارزد (قبول کنی یا نه) ، را هم ته آلبومی، عکسی، نشانه ای، نوشته ای، پیدا نمی کنیم. اگر بخواهد کسی اصلا. ]

زن مرور ِ خوابهایش را با چای سر می کشد، خام، گمانش بر این است که بغض پایین می رود. کاش به دکتر جان زنگ بزند. بزند؟ یا به استاد. بزند؟ پتویی دور خودش می پیچد، به لرزه افتاده در هوای پاییزی. لباسهای گرمش را قبلا جمع کرده، همه شان را، بسته توی ساک. : - "آلیس... آلیس... من از نبض ِ مَرد منزجرم. کاش می دانستی و کاش یک امشب دستت را داشتم اینجا. "

[ سیاهه هایی که مادر می گفت چه شد؟ پیشانیم روی مهر پس چرا راه به خدا نمی برد؟]