یکشنبه، مهر ۲۶

این روزها (5)



منتشر می شوم در هوا و چند ثانیه بعد محو ِ محوم.

دور چشمهایش سیاه شده، دست که می کشد می فهمد : یعنی که دیشب با همین صورت و همین آرایش خوابیده. زن جا می خورد از حجم گنگی ِ دست و پا گیر. به دیروزش فکر می کند، چه شده بود دیروز؟ فکر می کند، ناخن بر حافظه کشیدن است. روزهایی در زندگی هر زن، که کشف نکرده چه روزهایی، انگار آن جاذبه ی لطیف، مغناطیسش جهان گیر می شود. نه. قلقلکش نداده این. ترجیحش به روزهایی است که می روند و انگار راه رفتن مرده، کسی اصلا نمی بیندش.

[فریاد و گریز از دردت را نمی شود همینطور که چشمها دنبالت باشندهمه جا، هر طرف که می روی، اینجا و آنجا، لااقل توی پس کوچه ای، نه حتی شلوغی برزخ وار این خیابان عفیف آباد، از جیبت در بیاوری و کسی نفهمد به گوشه ای بیندازی و جیم فنگ شوی. ]

زن صورتش را خشک می کند که مانتو را روی در کمد می بیند. خاکی.

[روزهایی هست که هر چه محاصره ی تیز خستگی را کنار بزنی ، باز هم نمی توانی پیش بروی. زمین خورده ای، بی برد و باخت، و لباسهایت خاکیند، بی آنکه بخواهی به خاطر بیاوری... من در دالان شراب ِ لورکا، لمس پیراهنی قرمز بر گونه های خود را گم کرده ام.]