این چهره ی عبوس و ابروهای دیگر همیشه در هم کشیده، صدای خش دار، و انباشتگی و در هم لولیدن حروف جوشان در مغز ساعی من.
فیلم می بینم، "مرد در تاریکی" پل آستر کتاب خوبی بود، کمبود موسیقی دارم، نه، کمبود آدم، که فقط عکس نباشد، و دعا می کنم هر کسی که به اشتباه شماره ام را می گیرد و حرف نزده قطع می کند، بعد ترش اس ام اس ندهد که اشتباه شده و این حرفها، هیچ نگوید ، هیچ. نیاز دارم به قلقلک دادن خودم با خیال ها. نمی فهمد که. که چقدرها، چقدرها، چقدرها... لازمش دارم، می خواهمش خیال را.
این روزها بجز تنهایی کشنده، نبود ساده ترین امکانات تمدن در شهری کوچک سیویلایز نشده، به درون برگشتنم، با سرعت نور انگار هلم میدهد به خوشایندی و نا خوشایندی رسیدن به بی اختیاری ِ تداعی. و در ظاهر فقط پوشیدن چادر نماز در راهرو آپارتمان است، کاری که برای اولین بار است تجربه اش می کنم، از من نیست و شروع رهای جدیدی است که هنوز دوستش ندارم.
--------------
پ.ن 1: خیلی کم به اینترنت دسترسی دارم. تلفنمون کماکان قطعه.
پ.ن2: رضا، اینجا فیلتر شده بلاگت.