خواسته ناخواسته می روی پی ِجذبه ی ناگهان ِ چیزی، مثلا قهوه ی ترک با آن ته نشینش که جان می دهد برای فال گرفتن، یا درختهای پارک طالقانی یا تو بگو همین خلد برین سابق خودمان، که عوضیها نمی دانند برای مشروب و چیپس کنارش نیست که ساخته اندش، برای اختلاف فازهای هق هق هاست، آره، می روی مقهور چیزی شوی.
اسمش زمانهای معلق بود. آره . همین. زمانهای معلق. و به دلم چسبید. فکر که می کنی نمی دانی همه اش واقعیت داشته یا نه، یا نصفش، یا بالکل ساخته ی مغزی نشئه. چه فرقی دارد. شب که می شود و چراغهای زیر نخلها روشن می شوند، شروع می شود لامصب. سر دردم مجال نمی دهد هوار بکشم. می پیچم توی گور گم شده ام و از از ابتدای علامت سوالها تا آخرش که هیچوقت ظهور نمی کند، مالیخولیای هیستریک خنده اوج اوج اوج تا اینکه نفهمم کی ازپا افتاده ام.
نشانی های بی محابا، لامصب ترینشان هم تباهت کرده اند ، خواسته نا خواسته، بوی سوختگی پوست می دهند توی آینه. هی لورکا... لورکا... پیراهن قرمزت را بپوش و بیا زیر این آسفالت با هم سیب بخوریم.