شنبه، آذر ۷

از خاکستر و سنگ – که در معرض نور از سرما منجمد می شود-



خدا، شاهدمان نمی شود. می شود؟

آمده اند زندگی مرا ببینند. حتی از خانه ام، اتاق خوابم فیلمبرداری کردند. گفتم الان است که کشو لباسها را هم زیر و رو کنند. و شب پاهام همینطور می لرزید. تا الان. ساق پاهام. شب فکر کردم مرگ یک بار، شیون یک بار. چکارشان کنم وقتی پچپچه، ‌همهمه می شود وهمه جا رطوبت، نه، شرجی خون گرفته هوا، و نفس که بکشم حلقم پر از لخته می شود؟



تب.



اسمش چه بود. چیزی شبیه تلالو، درخشش. و فکر کردم، تو خیالهای ممنوعه ام،‌ که تو هستی. آدم گمانش می برد به شاعری، نویسنده ای، که خوب بلد است حرف بزند. ته پس کوچه ای،‌ شروع کند به دکلمه ی چیزی با صدای بلند،‌ و تصویر آجرهای قدیمی دیوارها باشد، بویشان، ‌رنگشان، ‌طعمشان. این جماعت اینها را چه می فهمد. احمقها با مته می افتند به جان مغز آدم، و آخر هم نمی فهمند چیزی را که دنبالش بودند به پول سیاهی نمی ارزیده. در عوضش اینهمه سیل، سیل، سیل شعرهایی که هزار بار از برم...