یکشنبه، آذر ۲۹

این روزها (7)



حالا که مجبوری بجز لاشه ی خودت، سنگینی یک لاشه ی دیگر را هم تاب بیاوری.

زن بلند می شود. هنوز میگرن. تلویزیون را روشن می کند، همزمان با یک نخ سیگار. خانه زیر کثافت است. با جارو برقی به جان فرشها می افتد، مبلها، موکت ها.



[و مغز من آنقدر تهی است که خلاء اش ... هوم. یادم نیست. هیچ جیز یادم نیست.]



به ظرفشویی نگاه می کند و ظرفهای کثیف، کپه کپه. فکر می کند می تواند عصر یک کیک بپزد. می شود رویش را با کاکائو تزیین کرد. و آرد تمام شده. فقط تخم مرغ هست.



[آدم خیلی رازها را که بفهمد، این رازها... هیچ کمکی نمی کنند.

نمی شود هر بار، آفتاب که می زند بعد از سحر، دتبال چیزهای خوب که می گردی، نشانه های خوب، خاطرات خوب، که یک روز سگ مصب ِ دیگر را خوب شروع کنی، این دالانهای تو به تو، تو را سر نکشند؟ زنجیرها. شهود ها. ]



زن کاغذها و کتابهای پخش شده زیر میز را توی کشو می چپاند.



[فقط نفرتت را حمل می کنی، احمق.]



--------------------------------------------





پ.ن:

این فیلمها رو دیدهام این روزها:

The Fountain: آرونوفسکی. اونقدر که می گفتند فوق العاده نبود. خوب بود. خاص بود. نه اونقدرهم تعریفی.



Dreamers: امضای برتولوچی پای تک تک صحنه هاش هست. حس خاصی نداشتم.



La Sconosciuta: تورناتوره. دوستش داشتم. خیلی دوستش داشتم.



Inland Impire: یعنی دو ساعت و چهل و پنج دقیق پلک نزدم. یعنی چی؟ وا! پناه بر خدا. من که نفهمیدم. فقط فکر می کنم اگه جهنمی در کار باشه باید یه همچین شکلهایی باشه. یعنی فکر کردم چرا از دیوید لینچ دعوت نکنیم بیاد تو تجمعات اعتراضیمون. یعنی... ها؟!



In the Mood for Love: وانگ-کار- وای. بهترین فیلم این روزهام. عالی. فوق العاده. اگه ندیدین از دستش ندین. عااااالی.