شلمان جان
دیروز رسیدم شیراز، گیج گیج.
فکر کنم کار دکتر روانکاو این باشه که با تبر بیفته به جون زخم های کهنه که زیرش چرک خشکیده. زخمهای آفت زده، که پوست نو اوردن، ولی سرطانشون از درونه که پیش می ره. شاید.
از بین کتاب هایی که دادی اولی رو شروع کردم: " گهواره ی گربه".
چند تا جمله از اول کتابو ببین:
"باکونون می نویسد: " اگر دیدی زندگیت، بدون هیچ دلیل منطقی، با زندگی شخص دیگری در هم پیچیده، چه بسا او هم عضوی از کاراس تو باشد."
"ما باکونونیست ها معتقدیم که بشریت از گروههایی تشکیل شده که اراده ی الهی را به انجام می رسانند بی اینکه اصلا بفهمند چه کار دارند می کنند."
"او احمق بود، من هم هستم و هر کس هم فکر می کند سر از کار دنیا در می آورد احمق است" چنین گفت باکونون.
کتاب مفرحیه. یعنی مفرح. هنوز زیاد پیش نرفتم.
پ.ن:
جمله ی اول؛ اولین جمله ی فیلم مودیگلیانی رو یادته؟