سه‌شنبه، دی ۲۹

نامه ها (2)



شلمان جان





دیروز ظهر به پری اس ام اس دادم: " تولدت مبارک. تا ساعت چند اداره ای؟ عصر میای بیرون یا بیام دک و پوزتو بیارم پایین؟" و فکر می کنم توی تبریک گفتن تولد نابغه ام. نه؟ رفتیم "بلوبری" . خیلی خوب بود، بهمون گل نرگس دادن و پری رو مجبور کردم حساب کنه. یعنی من نابغه ام. یکی رو دعوت می کنم بیرون و بعد طرف حساب می کنه. آخرش هم با فحش ناموسی از هم خداحاقظی کردیم. عالی بود. هیچ احساس یه خانم محترم رو نداشتم و این خیلی خوشایند بود.





همه چیز خوب بود تا اخبار شب تلویزیون و دادگاهها. حالم باز بد شد، خیلی بد، سر درد و تب و تهوع. مامان می خواد تلویزیونو توقیف کنه چون فکر می کنه من اینجوری بهتر می شم. و هنوز شروع به خوردن قرصایی که دکتر داده نکردم. تا صبح کابوس داشتم و فضاحتی.



سردرد نمی ذاره کتاب بخونم.





پ.ن:

ف.ی.ل.ت.ر کردن اس ام اس ها شاهکار جدیدشونه. هیچ فکر می کردی تو تکنولوژی اینقدر پیشرفت کنیم؟









پ.ن 2: (چند ساعت بعد)

فکر کن یه اسکولی بخواد توی کتابش مرام بذاره برای همه. اونوقت به گند ترین شکل ممکن. اونوقت یک چرندی رو از زبون تو از خودش دربیاره. اونوقت گند سراپای آدمو می گیره.