و این افتضاح ترین فیلمی است که تا حالا دیده ای
چون خودت در آن بازی می کنی (بوکفسکی)
زن با پارچه ای خیس که پیچیده دور چوب، دیوارهای آشپزخانه ی مادرش را می شوید. گِل می شود خاک روی دیوار. قطره های خیس کثیف روی موهایش پاشیده می شود. کلافه، با پارچه ی خشکی به جان لکه ها می افتد.
[ روزها انتظار و حسرت این دور هم بودن ها را کشیده ام. اثر قرص های اعصاب است یا مرگم؟ مرگم که نیست. ها؟]
زن برای استراحت سیگاری روشن می کند. در مشرف به بالکن را باز می کند. پایین، در خیابان، ماشین ها و ماشین ها. مثل حساب و کتابها و صورت حسابهای آخر سال که هیچوقت نمی خوانند. دختر شیک پوشی کمی آنطرف تر منتظر تاکسی است. زن فکر می کند: "زیبایی. ادراک."
[ بغض توی ژنهام هست انگار. لعنت. همه خوبند و شلمان. مرد نازنینی است، دیشب همین را گفتم؟ به دکتر هم. هست. خوب است که فردا می آید و باز بغض انگار توی ژنهام ، توی سلول سلول بدنم. جزو ذاتم. همیشه بوده؟ نبوده؟ اثر قرصهاست؟ ها؟]
زن به دکتر زنگ می زند برای عمل ِ دندان ِ عقل ِ در نیامده. فکر می کند به درد. به هزینه ی جراحی. به ورم صورت در روزهای بعد. قرار، برای روزی، فردا نام، فیکس می شود. ساعت چهار و نیم بعد از ظهر.
[دلم گم شدن در خیابانهای شلوغ شبهای عید را می خواهد که می دانم بی اختیارم می کند از گریه. دلم یک نیم ساعت تنهایی، در باغ عفیف آباد را می خواهد که بی اختیارم می کند از گریه. دلم هاشورهای ذهنم را می خواهد هنگام خواندن رمان پرینت شده ی لیشیا، که بی اختیارم می کند از گریه.]
زیر کابینت ها. سبد سیب زمینی و پیاز. آردهای پخش شده روی زمین. خرده نان ها. جارو و خاک انداز.