شنبه، اسفند ۲۲

هی حاجی فیروز ِ پیر، در اتاق انتظار ِ بطالت سال کهنه

(1)

یک جایی انگار

پس ِ پشت کدام کوه،

نمی دانم


آبی سر بالایی رفته باشد
قورباغه ای خوانده باشد

نمی دانم


طعمی عجیب احساس می شود
در هیاهوی بازار و بیزاری

یک جایی انگار
...
نمی دانم
.

(2)

خبر از هیچ آهویی ندارم، اما سر هر چهار راه ، لاک پشت می فروشند تا دلت بخواهد
.

(3)

این هاله

محیط بر این زخم ِ پوشیده

نفس نفس

چین های ریز ِ زیر ِ پلک

و

پایکوبی صامت ِ

اتفاقهای غیر قابل پیش بینی


از مشایعت هر روز
-
که دیروز است

به کرانه ی تکرار -
باز می گردیم
.

آینه ها

گیج ِ تکثیر ِ هیچ
.




پ.ن: کی میدونه چقدر گریه ام میاد؟ به جهنم.