(1)
یک جایی انگار
پس ِ پشت کدام کوه،
نمی دانم
آبی سر بالایی رفته باشد
قورباغه ای خوانده باشد
نمی دانم
طعمی عجیب احساس می شود
در هیاهوی بازار و بیزاری
یک جایی انگار...
نمی دانم.
(2)
خبر از هیچ آهویی ندارم، اما سر هر چهار راه ، لاک پشت می فروشند تا دلت بخواهد.
(3)
این هاله
محیط بر این زخم ِ پوشیده
نفس نفس
چین های ریز ِ زیر ِ پلک
و
پایکوبی صامت ِ
اتفاقهای غیر قابل پیش بینی
از مشایعت هر روز
- که دیروز است
به کرانه ی تکرار -
باز می گردیم.
آینه ها
گیج ِ تکثیر ِ هیچ .
پ.ن: کی میدونه چقدر گریه ام میاد؟ به جهنم.