پیچ و تاب می خوری در تن خودت.
مانتو شلوار و شال. شال یعنی که روسری نه.
مردی، بالای ساختمانی، برجی، سیگار می کشد و رو به منظره ی پایین خم شده.
اگر می شد همه ی این زندگی هایی را که بهم دوخته شده، مثل پارچه ی لحاف های چهل تکه، تکه تکه جر داد... می فهمی؟
بعد وقتی داشتی در لجن یا هر کثافتی تا سر فرو می رفتی، نگران وجدان یا همچو زهرماری نبودی چون جایی قرار گرفته بودی که باید. تلو تلو خوردن ِ دختری که موهایش را از ته تراشیده بود. دختر دیگری با آرایش غلیظ اما چشمانی زیاده عمیق برای سن نوجوانیش از خبث ِ خاندانی زمخت. چشمهای بیمار سرمه کشیده شده. و پارچه های سبز زیر شمعهای روشن ِ ارواحی با گیسوانی بافته.
سوفیا.
سوفیا.
و به سوفیا فکر نکردن. تباهم کردی با فریب ِ بی صداقتی ِ موهای جمع شده زیر کلاه. تباهم کردی. تباه. خدا لعنتت کند. تا ابد الاباد.
و همه ی خطوط ِ نوشتن، داستان نوشتن، ننوشتن. و شعر که حالا رژه اش گرفته.
اگر می شد همه ی این زندگی هایی را که بهم دوخته شده، مثل پارچه ی لحاف های چهل تکه، تکه تکه جر داد... می فهمی؟