1) آدم بعضی کتابها را که می خواند، دقیقا به معنای واقعی ا.ر.گ.ا.س.م ِ ذهنی می شود. خیلی کم پیش می آید البته. فکر کنم آخرین بار "مرگ آرتیموکروز" ِ فوئنتس همچین حسی را داد بهم. نه اینکه فوئنتس قدیس نویسندها ی مورد علاقه ام باشد که هست، برای آنها که از نزدیک می شناسندم و می دانند. نه. فقط اینقدر سرشارت می کنند که دلت می خواهد تا مدتها دست به هیچ کتابی نزنی و نمی زنی، می دانی که نمی شود به این راحتی خرابش کرد.
2) برای من کتابها و نویسنده ها چند دسته اند:
A) کتابهایی که اگر وقت خواندنشان رویشان خوابم ببرد، خوب از خواب بیدار شوم. اینها می شوند سوگلیم. خیلی ها. اسم بردنشان مثل این است که بخواهم یک جور تیریپ عوضی بگذارم که نمی خواهم.
B) آنها که اگر روی کتاب خوابم ببرد انگار که نه انگار اتفاق خاصی افتاده. بیدار می شوی و ادامه اش را می گیری. بعد که تمام شد هم یک آه می کشی. آهت از سر رضایت باشد می روند توی ردیف کتابهای دوست داشتنی کتابخانه و یا اگر از نارضایتی باشد هم خب، مشکلی نیست. تمام شده دیگر. لااقل جزو کتابهای نخوانده نمانده!
C) کتابهایی که بدخوابم می کنند. زیاد پیش می آید. ردیف نویسنده های معروف که باورش سخت است. کتابهای جایزه برده یا نبرده. نویسنده های با شهرت و شاهکارهای جهانی. گفتم که. اسم بردنشان یک جور حس "من بلد" ِ عوضی بهم می دهد. بیدار که می شوی انگار خواب جهنم دیده ای. یا بدتر. همه ی کوفت و زهرمار دنیا را قورت داده ای. اثر ادبی خوبی است. بله. شاهکار است. ولی عملا دوستشان ندارم و از اینکه مجبور نیستم دوستشان داشته باشم کیف می کنم.
اینجور گروه بندی های صد من یه غاز مخصوص خودم است. بعله!
فقط اینهمه زر زدم که بگویم علی رغم همه ی اینها، "هاروکی موراکامی" برایم مثال دقیق ناقض دسته بندی ِ خودم است. باهاش کابوسهای ناخوشایندی می بینم، اما سیرش نمی شوم. صنمی است برایم...
و اینکه "کافکا در کرانه" را بخوانید، حتی اگر قرار است تنها کتاب موراکامی باشد که وقت رویش می گذارید.