دوشنبه، خرداد ۱۰

تو با این جاده همدستی



خون جوشان است در سرم.



با روانکاو حرف می زنم. با شلمان حرف می زنم.



حکایت تکمیل چهارخانه های حالا دیگر جلبک زده، خزه بسته ی ذهنم است دیگر.



همه چیز را درست کنم که چه؟ بگذار گاهی با تخیلات سر کنیم. مگر بجز این سوختن و سوختن و بوی بخار گوشت تازه روی آتش، شیرینی دیگری هم برایمان مانده؟



بگو از خوشی بگو بانو، سفید و نه سیاه. فضیلت و پارسایی، باغ، دهکده، کمیت. تظاهر، گند ِ ریا.



بگو هزار سال.



تحمل حمل بار سنگینش، که محرک ِ حرکت را فلج می کند، (ترس؟ نه. اتهام؟ شاید. خستگی؟ بیخود.). ابله ها!



من از تمام لحظه ها که تو نبودی تا بگویی چطور می شود دید، بیزار بودم و باز شیفتگی راست و نه دروغ ِ رنگها، حرارت رفت و آمد ها ی عام، و قسم که فقط عام، نگهم داشت. همین فقط. حالا نیست. قرار نیست تا ابدالاباد ادامه داشته باشد که.



دلزده ام. شکسته ها را بند نمی زنم. اینطور آدمی نیستم. نمی توانم باشم.



داستان و روایت خط قرمزهامان دارد ته می کشد.







پ.ن: می نویسم که نوشته باشم. که یادم نره. که نمی ره.

پ.ن2: این خرداد های جهنمی...