جمعه، آذر ۲۰

به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور! بخسب! پرواز کن! بیارام! – دریا نیز می میرد.



شب ها، این چند شب، همه اش کابوس دارم. با تب می خوابم، و لورکا بیخ گلوم رو می گیره. دیشب بین کابوسها، خواب مرگ وحشتناک لورکا با حمله نیروی انتظامی قاطی شده بود. و فقط خوبیش این بود که پری پیشم بود.



دریا خندید

در دوردست،

دندانهایش کف و

لب هایش آسمان



- تو چه می فروشی

دختر غمگین سینه عریان؟

- من آب دریاها را

می فروشم، آقا.

- پسر سیاه، قاطی ِ خونت

چی داری؟

- آب دریاها را

دارم،آقا.

- این اشک های شور

از کجا می آید، مادر؟

- آب دریاها را من

گریه می کنم، آقا.

- دل من و این تلخی بی نهایت

سرچشمه اش کجاست؟

- آب دریا ها

سخت تلخ است، آقا.



دریا خندید

در دوردست،

دندانهایش کف و

لب هایش آسمان.



" لورکا "



----------------------



بی ربط نوشت : از یه چیزی مطمئنم و اون اینه که نمی خوام مادر بشم، به هیچ قیمتی. بزرگترین وحشت زندگیمه. و هر کاری می کنم تا این اتفاق نیفته. میرم تو جهنم. می دونم. مهم نیست.