شب ها، این چند شب، همه اش کابوس دارم. با تب می خوابم، و لورکا بیخ گلوم رو می گیره. دیشب بین کابوسها، خواب مرگ وحشتناک لورکا با حمله نیروی انتظامی قاطی شده بود. و فقط خوبیش این بود که پری پیشم بود.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لب هایش آسمان
- تو چه می فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
- من آب دریاها را
می فروشم، آقا.
- پسر سیاه، قاطی ِ خونت
چی داری؟
- آب دریاها را
دارم،آقا.
- این اشک های شور
از کجا می آید، مادر؟
- آب دریاها را من
گریه می کنم، آقا.
- دل من و این تلخی بی نهایت
سرچشمه اش کجاست؟
- آب دریا ها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لب هایش آسمان.
" لورکا "
----------------------
بی ربط نوشت : از یه چیزی مطمئنم و اون اینه که نمی خوام مادر بشم، به هیچ قیمتی. بزرگترین وحشت زندگیمه. و هر کاری می کنم تا این اتفاق نیفته. میرم تو جهنم. می دونم. مهم نیست.