کلمات ِ تو سری خورده ی مزین به نئون.
غروب تر و تیرگی هوا، طراحی که می کنم چشمهای خودم هم خطوط را نمی بیند و فکر می کنم آنوقت ها هم همینطور بوده، نه؟ انسانی با استخوانهایش، کتف، ستون فقراتی از سنگ، ظریف روی انگشتها، و جای چشم فقط دو حفره. جایی گوشت، بوی خون، سََبَعیت ِ متصاعد، فوت پرینت هایی زیر پَهن۫ دشتهای آسفالت .
" و تویی که قربانی نفرتی هستی که شروع بافتش، رج به رج، را ندیده ای، خام، توی گمانهای خودت به دیرینگی انگشتها، نشانه های اتهام، ـ قدمت دارند، میدانی؟ ریشه هایشان، ریشه هایشان.ـ نگاه کرده ای و پی جوی لکه ای، روی سفید ترین لباس شبت گشته ای." بی انصاف. بی انصاف.
گویا به طالعم تسلیم شده ام در جای نباید.
نگشتم دنبالش. هیچ جا. آوردند جلوی چشمهام. همین ابر وباد و مه و خورشید و فلک ِِ گور به گوری. حالا؟ وقتی مغزت از انبوه افیون چرخ واچرخ می زند توی کوچه خاکی و آنهم شب؟ لعنت. بی رمق، نفس بریده. و خون شتک زده، بالا آورده ای، های های گریه کرده ای، و مویه زمزمه کرده: مادر...مادر... بعد تر یادت آمده که هیچ کمکی اینجا به کار نمی آمد. هذیان مسلول، و طراحی از ساختمانهایی که همه به طالعشان تسلیمند.
but romeo is bleeding but nobody can tell
and he sings along with the radio
with a bullet in his chest
and he combs back his fenders
and they all agree its clear
that every thing is cool now that romeos here
-------------------------------------------
پ.ن۱: همه اش به هم مربوطه. چیزایی که تو این پستم نوشتمو می گم. فقط همین. چون می دونم بی ربط به نظر میان گفتم!
پ.ن۲: پوریا، اینجا کامنت دونیت غیر قابل دسترسه. ندانم چرا.